۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

گیجی!

با صدای محزونی چشمانش را گشود!
کامپیوترش همچنان داشت آهنگی را که به اجرا گذاشته بود پخش و تکرار میکرد، از روی تختش بلندشد و دید که ساعت یک و چهار دقیقه بعد از نیمه شب را نشان میدهد، نور صفحه لپ تاپش مانند نور شمعی اتاق را روشن کرده بود. از روی تختش بلند شد و بدون اینکه مطمئن شود که پایش را کجا میگذارد به خیال اینکه درون دمپایی روفرشی اش میکند،  آن را به روی لیوان نیمه خالی مشروبش گذاشت و قبل از اینکه متوجه شود لیوان از زیر پایش سرخورد، گوشه ای از آن شکست و به کف پایش فرو رفت، نفسش بند آمد، به آرامی سعی کرد که تکه فرو رفته در گوشت کف پایش را با دست خارج کند، با عجله دستش را به سمت کف پایش برد که اینبار دستش را برید! لنگان لنگان به سمت دستشویی رفت که ناگاه اینبار پایش به شیشه مشروب خورد که هنوز با در باز بر روی زمین بود و آن را به زمین ریخت! به خودش ناسزا میگفت، مطمئن بود که اشتباهاتش در زندگی برایش بد شگون بوده وموجب رنجش شده اند! تصمیم گرفته بود بدون خبر اکنون که خود از زندگی اش راضی نیست سفر کند در گوشه دیگری از این جهان با اسم دیگری سعی کند زندگی جدیدی را شروع کند سعی کند تناسخ خود خواسته ای را بوجود بیاورد که با آن در زندگی جدیدش برای دوستان جدیدش و اطرافیانش مفید باشد.
تصمیمش را گرفته بود!!!!!

هیچ نظری موجود نیست: