‏نمایش پست‌ها با برچسب بریده داستان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بریده داستان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ دی ۵, دوشنبه

رابطه


چند هفته ای می شود که چمدانش را بسته بود و از خانه ام رفته بود.....
امروز دوباره برگشته بود. البته فقط آمده بود تا چمدانش را از تاریکخانه ی ذهنم هم جمع کند و برود....

و رفت...

پوریا تقی زاده آبکناری

۱۳۸۹ مرداد ۵, سه‌شنبه

گیجی 2

پای لپ تاپش نشست ودر اینترنت شروع به جستجوی سفری ارزان قیمت کرد به گوشه ای که هزینه کمی لازم داشت و نیازی به ارائه اوراق هویت نداشت. بنا برین پاریس را برای سفرش مناسب دید. حالا تنها چیزی که نیاز داشت این بود که اول نحوه سفرش را و بعد شرایط سفر را محیا کند. ناگهان به فکرش رسید که برای سفر، با یک اتومبیل که راننده آن  برای کمک هزینه سفر خود افرادی را سوار میکند همراه شود. بنابرین در اینترنت به دنبال سایتی گشت که اینگونه افراد در آن ثبت نام میکنند. مشکلی که وجود داشت این بود که در سایتهایی که برای اینگونه مسافرتها برنامه ریزی شده امکانات سفر فقط برای داخل کشور وجود داشت نه از کشوری به کشوری بنابرین تصمیم گرفت که در روزنامه آگهی بدهد، وقت داشت و میتوانست منتظر بماند، با دفتر یک روزنامه تماس گرفت و آگهی به همراه شماره تلفن به روزنامه داد که در سه روز مختلف در هفته پیش رو چاپ شود و منتظر تلفن شد.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

گیجی!

با صدای محزونی چشمانش را گشود!
کامپیوترش همچنان داشت آهنگی را که به اجرا گذاشته بود پخش و تکرار میکرد، از روی تختش بلندشد و دید که ساعت یک و چهار دقیقه بعد از نیمه شب را نشان میدهد، نور صفحه لپ تاپش مانند نور شمعی اتاق را روشن کرده بود. از روی تختش بلند شد و بدون اینکه مطمئن شود که پایش را کجا میگذارد به خیال اینکه درون دمپایی روفرشی اش میکند،  آن را به روی لیوان نیمه خالی مشروبش گذاشت و قبل از اینکه متوجه شود لیوان از زیر پایش سرخورد، گوشه ای از آن شکست و به کف پایش فرو رفت، نفسش بند آمد، به آرامی سعی کرد که تکه فرو رفته در گوشت کف پایش را با دست خارج کند، با عجله دستش را به سمت کف پایش برد که اینبار دستش را برید! لنگان لنگان به سمت دستشویی رفت که ناگاه اینبار پایش به شیشه مشروب خورد که هنوز با در باز بر روی زمین بود و آن را به زمین ریخت! به خودش ناسزا میگفت، مطمئن بود که اشتباهاتش در زندگی برایش بد شگون بوده وموجب رنجش شده اند! تصمیم گرفته بود بدون خبر اکنون که خود از زندگی اش راضی نیست سفر کند در گوشه دیگری از این جهان با اسم دیگری سعی کند زندگی جدیدی را شروع کند سعی کند تناسخ خود خواسته ای را بوجود بیاورد که با آن در زندگی جدیدش برای دوستان جدیدش و اطرافیانش مفید باشد.
تصمیمش را گرفته بود!!!!!

۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه

زمان!

بر روی صندلی راحتی اش لم داده بود و به گوشه اتاق به پوستری از دو رقصنده تانگو آرژانتینی که بر روی سنگفرش خیابان به سان دو مار به دور هم پیچیده بودند خیره شده بود. دود سیگارش همانند ریسمانی که از سقف آویزان بود به سقف گره خورده بود و انگار که سالها مرده است، نه تکانی میخورد و نه حتی نفس می کشید.
حتی انگار، تنها چیزی که در ذهنش سیلان میکرد خلاء بود و تنها چیزی که ذهنش را مشغول به خود کرده بود، همان هیچ بود. از خودش خجالت می کشید! شیشه شرابی که تازه امشب بازش کرده بود را برداشت و آخرین جرعه آن را در لیوانش ریخت و تا به آخر سر کشید و به سان دیوانگان شروع به گریستن کرد!
عزت نفس خود را باخته بود، شاید سی سال دیگر برای بدست آوردن دوباره آن باید تلاش میکرد! به خود قول داد که دیگر هرگز دروغ نگوید!

۱۳۸۸ مهر ۲۸, سه‌شنبه

حیات!!!!

روی تخت در آغوشش گرفته بود! دخترک دوست داشت که همیشه از پشت خود را به او بچسباند، گرمای تن او را بر تن خود حس کند و او در گوشش نجوا کند.
جوان همانطور که به او چسبیده بود و موهای او را نوازش میکرد به آرامی سرش را به گوش او نزدیک کرد و شروع به سخن گفتن کرد.
به او گفت که امروز میخواهم داستانی را برایت تعریف کنم! و دید که چهره دخترک به آرامی همانطور که با چشمان بسته سر بر بازوی جوان گذاشته بود حرکتی کرد که نشان از رضایت دخترک برای شنیدن داستان داشت و اینگونه شروع کرد که: میلیاردها سال پیش زمانی که هسته مرکزی با یک انفجار بزرگ متلاشی شد من به ستاره دنباله داری تبدیل شدم که هستی، وظیفه  جدیدی را در  این جهان به عهده ام قرار داد.
در جهان می چرخیدم و به بذر پراکنی مشغول بودم. از کنار هزاران ستاره گذشتم و باران شهاب هایم را در میلیاردها کیلومتر پراکندم. شهاب هایم به زمین که پر از گاز و دود بود رسیدند و با ترکیبات شیمیایی که از این فرود نصیبشان شده بود، بارور شدند و حیات بوجود آمد.
یک سلول سگ جان، حاصل این لقاح بود و آن سلول به سرعت به رشد در شرایط نامساعد پرداخت.
زمین سرد شد آب جریان یافت و هوا بوجود آمد.
سلول تکثیر شد و امروز بعد از میلیارد ها سال، من و تو حاصل آن بذر حیاتیم.
لحظه ای به سکوت گذشت و دخترک چشمانش را باز کرد و دید که تنها بروی تختش خوابیده و از جوان خبری نیست!




۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه

انتهایی بر لامتناهی!!

گلویش به شدت می سوخت، سردرد شدیدی داشت و چشمهایش ذق ذق میکردند، تب شدیدی هم داشت چراغ را خاموش کرد و تمام لباسهایش را در آورد و به رختخواب رفت!
چشمهایش را بست و شروع به تنفس ریتم دار عمیقی کرد که برایش یک مربع را ترسیم میکرد. همیشه اینگونه بود وقتی که نمیدانست چه باید بکند این ریتم تنفس به او کمک زیادی میکرد.
هر ضلع این مربع را با پنج شماره می پیمود، در ضلع اول که قدم برمیداشت دمی میگرفت، در ضلع دوم دم را در ریه حبس میکرد، حالا نوبت بازدم در ضلع سوم بود و ضلع چهارم را با ریه خالی می پیمود.
این گونه تنفس به او آرامشی مرگ گونه میداد و او را کاملا از تعلقات دنیایی و نگرانی های اطرافش جدا میکرد.
حالا دیگر سرش درد نمی کرد و آماده پرواز بود، مانند موشکی که برای پرواز آماده میشود خودش را چک میکرد از انگشتان پا شروع میکرد و به عضلات شقیقه میرسید.
حالا دیگر از تن جدا شده بود و  مانند حبابی سیال در فضای اتاق خود تاب میخورد.
چرخید و خود را نگریست که به روی تخت آرام و بی صدا دراز کشیده بود.
یک انرژی عجیب به او میگفت که به سقف فرو برو!
وارد بطن سقف شد و سر از تخت همسایه خود در آورد دختری که تنها بر روی تخت خود خوابیده بود، دوباره به سقف فرو رفت و دید که در اتاق بالایی دوستانش به هم آمیخته اند؛ هر دو دختر بودند و از هم قابل شناسایی نبودند. که  بود که از دیگری کام میگرفت؟؟
از سقف به بیرون جهید و شهرک را به زیر پایش دید. اتومبیلها، مغازه ها، خانه ها و بالا تر رفت اینک کشورش بود، بالا تر رفت و از سرعت خود حیران بود. قاره بود و اینک زمین و منظومه شمسی مانند دوربینی  که در حال باز کردن زوم خود بود هر لحظه گستره بیشتری برایش آشکار میشد، به وجد آمده بود، از منظومه شمسی خارج شد و کهکشان راه شیری را دید، دیگر زمین و منظومه شمسی برایش به سان ذره ای شده بودند که از هم قابل انفکاک نبودند، ذره ای غبار گونه در کهکشان راه شیری، از راه شیری خارج شد و اکنون تمام کهکشانها را میدید و چه زیبا به این هیچی میرسید، حالا در جهان نا متناهی بود و تمام کهکشانها در برابرش حکم ذرات کوچک درون اتاق محقرش را پیدا کرده بودند. همه چیز برایش روشن شده بود! دیگر ادامه برایش بی معنی بود ولی حسی به او، این همچنان ادامه دادن را القا میکرد؛ با تمام توان خود را به سقف جهان کوبید و به ناگاه خود را درون حوضچه ای از مایعی دید، نمیدانست که چرا ولی همچنان به سمت انتهای حوضچه شنا میکرد، پس از این ورود آخر، شکل خود را از دست داده بود، تنها سری بزرگ و یک پا برایش باقی مانده بود، با ولع شنا میکرد که به یک دهلیز رسید که باید مسیرش را انتخاب میکرد، دوست داشت همچنان شنا کند ولی حسی عجیب او را به دهلیز هدایت میکرد، وارد شد دوباره این جهان عجیب را از بیرون میدید، چون گلوله ای به هم تنیده.
خود را به او کوبید و وارد شد. اینک دو بودند، نه یک، به هم تنیدند وتکثیرشدند حرکت کردند و به سمت حوضچه غلطیدند، و دوباره یکی بود. تکان میخورد به سمتی که وارد شده بود حرکت کرد که خارج شود وبه لحظه ای، خود را در دامن مادرش دراتاق خود یافت!!!!

۱۳۸۸ مهر ۳, جمعه

رویا!

با تکان شدیدی از خواب پریدم! نمیدانم که از ترس بود یا از گرما ولی همچنان که نفس نفس میزدم خیس از عرق بودم، لحظه ای بعد در دستشویی را باز کردم و با بالا کشیدن شیر دستشویی وچرخاندن آن به سمت راست لحظه ای به جریان آب از آن نگریستم.
دستانم را زیر آب گرفتم و بدون مکث چندین بار آبی را که در دستانم پر میشد به صورتم زدم! خواب عجیبی بود در آینه به خودم نگاه کردم و قطرات آبی را که روی آینه پاشیده شده بود با یکدستمال توالت که از رول دستمال جداکردم پاک کردم و دستانم را به دوطرف آینه روی دیوار تکیه دادم و شروع به مرور آن رویایی که دیده بودم کردم. دیده بودم  که در حال تمرین خود هیپنوتیزم دستانم را که در کنار خودم دراز کرده بودم به سان همیشه با عمیق شدن هیپنوز من  از روی تخت جدا شدند و به سان دو افعی چنبره زده گردنهای خود را باد کرده و به سمت مچ پاهای من نگاه میکردند ولی به ناگاه تبدیل بدو افعی خشمگین شده و به همدیگر حمله کردند، افعی راست افعی چپ را بلعید و چون به بدن من چسبیده بود مرا نیز با او بلعید. ولی معنی این چه بود؟ چه بود که مرا به این حد وحشت زده کرده بود!

۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه

به روباه گفتند که شاهدت کیه گفت دمم!!

روباهی بس چرب زبان همی بودی و در دهی گاوان و خران را قصه همی گفتی که چون مارا به رهبری برگزینید، خوش سعادتی نصیبتان شود که ما را با موعود جنگل، همی خوش ارتباطی ست و ایشان ما را به نیابت خود برگزیده که شمارا ارشاد همی کنیم، تا ایشان قدم رنجه فرمایند. ناگاه کره خری از میان جمع به صدا در آمد که ما را به چه روی تو را اعتماد اوفتد. او همی دمی جنبانید و دم مسیحایی از منتها الیه خود خارج کرد که صدایی بس مهیب و دهشتناک داشت، یکی از گاوان مقرب پرسید که این چه بودی و اوهمی  گفتی این از کرامات دُم ما بودی که به آن صدای مهیب و دم مسیحایی خویش لب همی به تایید ما گشودی.
الغرض که مجلس خبرگان نیز با دم مسیحایی خود لب به تایید گشود به قصد قربت و مشروعیت بخشیدن به رهبر نظام به مدد گاوان و خران!!!

۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه

احساس!

اوبود و یک احساس، شاید ساعتی بود که هماغوش بودند، تازه سر صحبت را باز کرد!
میگفت: نمیداند چرا، ولی انگار که سالهاست که با تو هم آغوشم، اما این ترس ِ او را از هم خوابگی با این متعفن ترین نمی کاست. سردی و بی ثباتی را در چشمهای او میخواند ولی همچنان به این همخوابگی تن داده بود.

۱۳۸۸ مرداد ۲۴, شنبه

و اینک عشق!!!

عاشق بود و همه فکر و ذکرش شده بود او! ولی او فارغ از ماجرا مشغول و سر به هوا!
دلش میخواست فریاد بکشد و به او بگوید که ببین میان همه این دوستان میگویم که دوستت دارم ولی مشکلی وجود داشت و این مشکل برای او از هر غولی مخوف تر و ترس آور تر.
با خود میگفت که مگر می شود؟؟
شاید راه را به غلط رفته ام شاید باید طور دیگری برخورد میکردم! ولی او عاشق صداقت بود!
به یاد شعر سهراب افتاد که:
آسمان، آبی تر
آب، آبی تر
برگها میریزند!
مادرم صبحی میگفت: موسم دلگیریست!
من به او گفتم زندگانی سیبی ست! گاز باید زد با پوست!
آفتابی یکدست
سارها آمده اند
من اناری را میکنم دانه، به دل میگویم:
خوب بود این مردم، دانه های دلشان پیدا بود!
می پرد در چشمم آب انار،
اشکم میریزد!

به ناگاه میفهمد که چرا سهراب وقتی میگوید خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود!
میپرد در چشمش آب انار و اشکش میریزد!

او به واقع میفهمد که پیدا بودن دانه های دل مردم غمهای آنها را آشکار میسازد!
رسوایشان میکند! و اشک دیگران را جاری می سازد!
به خود نهیب میزند که،
خوب که غم مرا نمی داند وگرنه اشکش میریخت!

به خود میگوید حتما راه دیگری هم هست! عاشق نامیراست! و تا به عشق خود نرسد نخواهد مرد!



۱۳۸۸ مرداد ۱۹, دوشنبه

صبح یک شنبه!!!

گفت: فراموشش کن! و من پر بودم از احساس گناه. دستش را بوسیدم و به سمت در حرکت کردم. با این که حال خوشی نداشت، پشت سر من آمد تا جلوی مرا بگیرد، زیرا رسم مهمان نوازی نمیدانست که به مهمان، با آن حال و روز اجازه خروج از خانه را بدهد. ولی من تصمیم خود را گرفته بودم. مست بودم و لایعقل. در را باز کردم و با اشاره به اینکه همسایه ها بیدار میشوند انگشت اشاره دست چپم را روی بینی گذاشتم. در خیابان که راه میرفتم تا به ایستگاه تراموا برسم از تلو تلو خوردن خود در خیابان خجالت زده بودم. نمی دانم چند ساعت یا دقیقه در راه بودم، ولی بالاخره به خانه رسیدم. ساعت هفت صبح بود. از دم در تا به تخت لباسهایم را در آوردم و وقتی داشتم روی تخت می لغزیدم به این فکر میکردم که کاش انسان میتوانست آنگونه که مطالب اضافی را از روی حافظه کامپیوتر خود پاک می کند. خاطرات ناخوشایند را نیز از مغز خود حذف کند ویا هر ازچند گاهی ویندوز را دوباره نصب کند.